بلاچه ی فسقلی
عسل مامان الان ده ماه و بیست روزه شدی.
از بس که شیطون بلا شدی از بس که ناقلا شدی دیگه خیلی کم تر می تونم برات پست بذارم.
خوب از ده ماهگی به بعد برات بگم:
ده ماه و چهار روزگی دندون دوم بالا سمت راستت دراومد. و تو این بیست روز تعداد قدم هایی که برمی داری تا خودتو به ما برسونی بیشتر شده، البته با احتیاط زیاد و گاهی هم خسته می شی یا میترسی و می شینی که چاردست و پا بیای.
دیگه همه اطرافیان به شلوغ و بلا بودنت اعتراف می کنن و مدام می کن: «با این چیکار میکنی؟!»
بخاطر اینکه خیلی با جارو برقی و چرخهاش بازی می کردی، برات یه موتور کوچولو خریدم. گرچه هنوز نمیتونی روش بشینی و خودتو راه ببری اما ایستاده یا روی زانو هلش می دی. و البته بیشتر موقع برش می گردونی تا چرخ هاش بیاد بالا و بعد تند و تند با اون انگشتهای کوچولوت، چرخهاش رو می چرخونی.

- بررین اون ور من اومدم ....
خاله زینب و خاله زهرا و عمه عذرا اینا از مشهد اومدن ایشالا خدا قسمت همه کنه. خاله زینب برات این تاپ و شلوارک رو خریده بود تا این چند روز باقیمونده از تابستون رو باهاش صفا کنی! دستش درد نکنه که یادمون بود.

هنوز گرچه بزرگ تر شدی ولی خوردن دست و اشیا رو ترک نکردی البته خیلی نسبت به قبل کمتر شده.
از شیطونیات بگم که: سرت رو میذاری روی زمین و زیر تخت و مبل و کابینتهارو نگاه می کنی و بعد از انتخاب هدف مورد نظر اون رو با دستهای موچولوت و با اِه و اوه کردن می کشی بیرون.
میای سمت لبتاب و سیمشو می کشی و اگر باز باشه میشینی رو صفحه ش و اگر بسته باشه زور می زنی که بازش کنی.
وقتی مشغول کار با لبتاب یا گوشی یا چیز دیگه باشم و بخوای بهت توجه کنم میای و با یه نگاه بامزه کله تو میاری جلو صورتم و بهم می خندی!
منم تا می تونم کیف می کنم از این کارت و آدم مجبور می شه هر کاری داره ول کنه و مشغول خوردن شما بشه
راستی قبلا که یاد گرفته بودی از تخت بیای پایین، حالا بلد شدی با زور و زحمت بالا هم بیای!
البته هنوز اقدامی برای ایستادن انجام نمی دی به جز اینکه با کمک اشیا می ایستی و اونهارو ول می کنی و راه می ری.
آقا مارک همه چی رو می کنی و داری کمکم جهازمو داغون میکنی!
دیروز برچسب میز نهارخوری رو کندی. برچسب گاز رو هم چون جای چسبش می موند نکنده بودم و جنابعالی مقواشو از بالا کندی! . حالا هم که چند روزه فرشهارو بلند می کنی، تکون می دی، لوله می کنی یا با برچسبشون ور می ری!
دیگه کنترل های تلویزیون رو هم نمیشه بدیم مشغول شی چون یا پرتشون می کنی یا شبکه هارو دست می زنی و البته دکمه های دستگاه دیجیتال رو هم کشف نموده اید.
این هم وضعیت شما در گلخانه عزیز وقتی چیزی درون آن باشد!

راستی جدیدن از شوق دوست داشتن! اطرافیان رو می زنی! هرچی بیشتر دوست داشته باشی بیشتر می زنی
موی بلند هم اگه داشته باشن طلف می کنی و می کشی.
آخرای ده ماهگیت برده بودم حموم که فهمیدم وا وی لا !!! یه جایی تو کشف کردی!
حالا هر وقت می شورمت دست می زنی و هه هه می خندی و وقتی پوشک رو می بندم اعتراض می نمایی!
از اینکه می تونم هر غذایی بهت بدم خوشحالم چون واقعا ندادن بعضی چیزها باعث می شد مجبور شم غذای جدا برات بپزم و خیلی سخت بود.
خیلی خنده داره وقتی چیزی دستمون می گیریم بخوریم یا سر سفره یا وقت آب خوردن، می دویی کنارمون یه نگاه ملتمسانه می کنی به خوردنی توی دستمون و با لبهات مالاچ مولوچی میکنی که نگو. هرکی ببینه فک می کنه اصلا بهت چیزی نمی دیم بخوری. واسه همین همه فکر می کنن شکمویی در حالی که اگر به زور بازی و ادا و اصول نباشه خیلی نمی خوری اونم به خاطر اینکه اصلا تو ذاتت نیست مدت بیشتر از چند ثانیه یه جا آروم بگیری!
اخبار خاص دیگه ای ندارم البته الان داری شیطونی می کنی و صدا در میاری. دیگه نمیشه ولت کرد باید بیام سراغت.
تا یازده ماهگی ت بقیه خبرها رو می ذارم اگه خدا بخواد. 


بلاچه ی فسقلی 



